X

دنیای قبل و بعد از بودن نی نی ما

خاطرات نی نی مون

43 روزه شدی....

سلام به کوچولوی مامان .شما الان 43 روز از عمر قشنگت میگذره و داری هر روز خواستنی تر میشی .تپل تر هم میشی .لپای خوشگلت داره اویزون میشه و از همین الان دوست دارم بخورمت .وقتایی که میخندی که دیگه نگو خیلی ماه میشی .نازو جیگر و خوردنی. دوست دارم بچلونمت .بعضی وقتا اینقدر قربون صدقت میرم که حس میکنم که اگه زبون داشتی میگفتی مامان بسه دیگه.خوب چیکار کنم نمیشه زیاد بوست کنم آخه صورت ماهت زود جوش میزنه و من دلم نمیخواد از الان جوش دار بشی واسه همین مجبورم که بیشتر از حد قربون صدقت برم بلکه یکم خالی بشم. آخه تو خوشگل من ، عسل من، موش کوچولوی منی، تاج سر منی، عشق منی ، هر چی بگم کم گفتم .جدیدا خواب شبت خیلی باحال شده از ساعت 8 که میشه غر میزنی که مامان بیا بهم شیر بده میخوام بخوابم .بعد که خوب سیر شدی .میشه ساعت 9، از 8 تا 9 3 بار شیر میخوری.بعد به خواب عمیق میری و تا ساعت 11 که خودم بیدارت میکنم تکون نمیخوری و مثل یه عروسک توی گهوارت راحت میخوابی. قربونت برم که انقده مظلوم و با نمک میخوابی که حد نداره.بعد که بیدارت میکنم نگاهت اینقدر قشنگ میشه که حد نداره .دوست دارم به جای شیر دادن بهت زل بزنم ، ولی نمیشه.

خاله میترات اومد و برای شما و متین لباس یه شکل خرید که خیلی باحالو ناز.

ببین چه ناز خوابیدی معصوم معصوم.

اینم آقا پسر خوش تیپ ما.

اینم یه نوع خواب شیرین دیگه

اینم لباس متین که تن شما شده

متین بالایی و شما هم عکس پایینی هستی

اینم از شما با لباس بافت جدیدت .ولی خیلی سرحال نبودی نشد عکس خوب بگیرم.بعدا دوباره عکس خوشگل ازت میگیرم.

[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 21:57 ] [ مامان مینا ]
[ موضوع : خاطره ها ]

[ ]

1 ماهگی.

سلام به زیباترینم.خوبی مامانی؟

الان که دارم مینویسم شما 1 ماه 2 روزت شده.قربونت برم داری هزار ماشالله خوب رشد میکنی.

دوروز پیش هم بردمت و ختنت کردم .الهی بمیرم واسط که کلی گریه کردی و دیگه تابو توانی واسه گریه کردن نداشتی.توی مطب بعد از این که کلی گریه کردن بهت شیر دادم که توی همون شیر خوردن هم هی غر میزدی و انگاری به من غر میزدی که چرا این کار رو باهات کردم .شرمنده ام به خدا مامانی ولی کاریه که باید انجام میشد .عوضش توی خاطراتت نمیمونه.

روز بعد از مرکز بهداشت بهم زنگ زدند و گفتند که باید دوباره آزمایش غربالگریتو تکرار کنن .چون تیروئیدت چند درصدی بالا بود .منم بردمت مرکز بهداشت .بازم کلی گریه و عذاب وجدان من .اخه کوچولوی من تو که خون نداشتی.همون یه ذره رو هم بزور از پات کشیدن بیرون که باعث شد کلی گریه کنی.حالا منتظر جوابم خدا کنه مشکلی نداشته باشی.

اینروا وقب دستشویی بزرگت زور میزنی و اذیت می شی فردا که برای چکاب بردمت دکتر به دکتر میگم که کمکت کنه.

الهی مامان فدات بشه که بهم میخندی و این دفعه معنیش رو میدونی و فقط به من میخندی و حس میکنم بعد شیر خوردن که این کار رو میکنی یعنی تشکر.

فضول شدی شدید.همش سرت میچرخه اینورو اونور. می خوای همه جارو دید بزنی.منو بابایی واز همه مهمتر متین رو دیگه میشناسی و وقتی کس جدید رو میبینی قیافت مات میشه و دیدی با تمام صورتت نشون میدی که نمیشناسیش.

دیروز بعد 1 ماه برای اولین بار رفتی خونه عزیز....کلی با شما بازی کردن .از عزیز گرفته تا بابا رضا وخاله مریم وخاله میترا و حتی محمدرضا.همه عاشقتن.

بردمت بیرون . رفتیم تیرراژه .خانمه دیدتت فکر میکنه عروسکی. قربونت برم ، فدات بشم که اینقدر موشی و کوچولو هستی.

وقتی که توی خونه فقط منو تو و متین هستیم و من توی آشپزخونه باشم و متین هم سر کارای خودش ببینی تنهایی .صدامون میکنه یه ااااااااا بلند میگی.یعنی شماها کجایید؟

وقتی باهات حرف میزنم سرتاپا گوش میشی و به دهن من همش نگاه میکنی که چی میگم.

 

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 16:12 ] [ مامان مینا ]
[ موضوع : ایام خاص ]

[ ]

24روز گذشت.

سلام عسیس دل مامان. خوبی خوشگلم.چه کارا می کنی. الان چند سالته که داری این مطلب رو میخونی. به هر حال .چند تا عکس جدید برات دارم.

عشق من شما الان 24 روزت و از روز اول خیلی تغییر کردی .بزرگ تر شدی و یه کم قویتر.دوستت دارم عشق من. نگاهت که میکنم سرتا پا شوق  می شم.تازه وقتی میخندی که دیگه هیچی. از خوشی ذوق مرگ میشم.میدونی شما الان میخندی نه توی خواب .بلکه به من خنده خوشگلت رو نشون میدی.خیلی خیلی خوشحال وسرمست میشم از خنده قشنگ و نازت.همیشه برام بخند گلم.وقتی میخندی اگه دردی داشته باشم از یادم میره .بوس بوس بوس

اینا کادوهای خوشگل خاله میتراست .حسابی سنگ تموم گذاشته.3 تا عکس اول رو خاله میترا جون هدیه داده.مرسی خاله جون (از طرف مهبد بود)

این لباس خوشگل رو که الان تنت کردم رو مامان آنیسا جونی هدیه داده .دستتون درد نکنه خیلی بهش میاد.

این لباس رو هم دوست خودم معصومه جان هدیه داده.خودش نی نی داره که هنوز 2 ماه مونده تا بیاد بیرون.ایشالله سالم باشن هر دوتاشون.

این پولها  هم هدیه های( پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها، عمه منصوره، خاله مریم، مامان آوینا گل و دایی مهدی عزیز ) هستند. دست همگی درد نکنه .میره توی بانک برای آینده شما.

اینم عکسای خوشگلت با لباسی که مامان آنیسا جون دادند.

 

[ پنجشنبه 14 دی 1391 ] [ 18:11 ] [ مامان مینا ]
[ موضوع : خاطره ها ]

[ ]

15روزگی

سلام به فرشته کوچولوی خودم .حالت چطوره مامانی.خوبی عزیزم؟

امروز شما 15 روزت شد و من برای چکاب بردمت مرکز بهداشت. تا نوبتمون بشه شما کمی غرغر کردی و بهونه گرفتی .بعد رفتیم پیش پرستار و قدو وزنت رو اندازه گرفت .وزنت 3کیلو و900 گرم شده بود البته با لباس .خداروشکر بقیه مسائل هم خوب بود و شما مشکلی نداشتی .ان شالله که همیشه سالم باشی.دیگه از امروز باید قطره آ د مصرف کنی.

شما هم مثل همه کوچولوها ددری شدی. با این که زیاد بیرون نبردمت ولی اگه در حال گریه کردن باشی و من بهت بگم که گریه نکن داریم میریم ددر و ببینی که لباس تنت میکنم سریع ساکت میشی.ای شیطون.

عزیزم دوستت دارم اندازه یه دنیا.

[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 18:59 ] [ مامان مینا ]
[ موضوع : خاطره ها ]

[ ]

روز تولد تو

                                                                        

سلام سلام...... صد تا سلام. به روی ماهت عزیزم. خوش اومدی .با قدمات شادی دوباره اوردی.ایشالله همیشه شاد باشی و سالم .عزیز دلم. کوچولوی من. عشق من .ماه من .میدونی چقدر منتظر اومدت بودم .حالا خوشحالم که پیشمی و میتونم لمست کنم .ببوسمت و وتا میتونم نگاهت کنم .فقط نمیتونم بچلونمت .آخه خیلی ماهی دوست دارم بخورمت .ولی نمیشه خب....

بریم روز تولد شما. که 20 /91/9 دوشنبه هفته پیش بود. همه کارها رو انجام داده بودم و وسایل لازم رو از شب قبل حاضر کرده بودم و منتظر صبح بودم که برم بیمارستان .باید ساعت 6 صبح اونجا می بودم .شب رو با استرس خوابیدم. صبح هم از ساعت 5 دیگه خوابم نبرد .5/30 صبح حاضر شدم و با بابایی و عزیز و البته داداشی که بیدارش کرده بودم تا ببرمش خونه عمه راهی شدیم .داداش رو به عمه سپردیم و رفتیم بیمارستان .توی بیمارستان تا ساعت10 توی اتاقی که گرفته بودیم منتظر نشستیم .هی در اتاق باز میشد ولی دکتر نبود .کسای دیگه که شامل پرستارها و دکترهای دیگه بودند میومدند و سوال میپرسیدند تا دلت بخواد.دیگه کلافه شده بودم که بالاخره ساعت 10/30 بود که یه پرستار اومد دنبالم .از مامانم خداحافظی کردم و با بابایی راهی اتاق عمل شدم آخه بابا جون هم میتونست پیشم باشه.خلاصه که شما ساعت 5 دقیقه به 11 متولد شدی و وقتی صدای قشنگت رو شنیدم و از دور صورت ماهت رو دیدم از شدت خوشحالی هم لرزیدم و هم گریه کردم.بعد بابا اومد پیشم و کنارم موند تا شما رو بهمون نشون بدن. وقتی پیشم اومدی صورت قشنگت رو چسبوندن به صورتم.داشتی گریه میکردی که این کار باعث شد که تا زمانی که کنارم باشی اروم بشی.وای که لحظه شیرینی بود که دوست نداشتم تموم بشه ولی چه میشد کرد باید میرفتی تا اقدامات لازم رو برای راحتیت انجام بدن.تا دیدار دوبارمون که توی اتاق بود خیلی برام طولانی گذشت ولی اومدی پیشم و دیگه فقط برای یه آزمایش کوچولو و بردن به حموم از کنارم رفتی ولی زود برگشتی و تا الان خداروشکر صحیح و سالم کنار مایی. من .بابایی و متین دادش گلت .خیلی خیلی خوشحالیم تو پیش ما هستی .دوستت دارم اندازه یه دنیا.

حالا بریم سراغ عکسای خوشگلت توی ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 18:53 ] [ مامان مینا ]
[ موضوع : ایام خاص ]

[ ]

صفحه قبل 1 صفحه بعد